حكيم ابوالقاسم فردوسى

492

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

اين بيشه جايگاه تو نيست ، و به مادرت از زبان من بگو كه : بدارم وفاى تو تا زنده‌ام * روان را به مِهر تو آگنده‌ام رفتن اسكندر به شهر برهمنان اسكندر از آن جا به شهر برهمن لشكر كشيد . مهتر برهمنان چون از لشكركشى او آگاه گشت به وى نوشت چه دارى بدين مرز بىارز راى ؟ * نشست پرستندگان خداى اگر به اميد به دست آوردن خواسته به زمين ما تاخته‌اى ناقص انديشه و ناآگاهى چه نه ما را زر است ، و نه به آن نياز . سرمايهء زندگى ما شكيبايى و دانش است . اگر به اين جا درآيى و روزى چند بمانى ، بايد از تخم و برگ و ريشهء گياهان خورش كنى . اسكندر چون نامهء مهتر برهمنان را خواند سپاهش را همان جا ماند ، و خود با گروهى از نامداران نزد برهمنان رفت . آنان بر او آفرين خواندند . اسكندر چون ديد كه خوراك آنان همه از تخم و ميوه و ريشهء گياهان است ، و از بزم و رزم بيزارند پرسيد : از خوشيهاى گيتى بهره‌تان چيست ؟ مهتر برهمنان گفت : ز پوشيدنى و ز گستردنى * همه بىنيازيم و از خوردنى زمين بستر و پوشش از آسمان * به ره ديدگان ، تا كى آيد زمان شاه پس از پرسشى چند به وى گفت : هر حاجتى داريد بگوييد تا برآورم . يكى از آنان گفت : اگر توانى در پيرى و مرگ را بر ما ببند . شاه جواب داد : به هيچ تدبير و افسونگرى از پيرى و مرگ نمىتوان رست . برهمن گفت : اى پادشاه ، پس به چه اميد در جهانگيرى چنين رنج مىبرى ؟ براى بهره‌گيرى و آسايش ديگران رنج كشيدن و بر ديگران بيداد كردن از ابلهى و كم دانشى نيست ؟ اسكندر گفت : فرزانه و پرخاشخر هرگز به كوشش از آنچه مقدر است بيشى گرفتن نمىتوانند . آن گاه اسكندر از سرزمين برهمنان به جاهاى ديگر شد ، و شگفتيهاى ديگر ديد